ستاره ، ایستگاهِ نگاه هایت ؛ رفتن گاهِ من به ... بود
امنیتِ چشمانِ تو
هر روز
مرا
در سکوتی سربه زیر
یاغی تر از دیروز می کند …
ستاره جان
چقدر خوب است که تمامِ دنیا نمی تواند مرا بفریبد
وقتی دستان نجیب تو
در این همه عذاب ،
سراب و دروغ نیستند
و
می شود
چشم بسته
خیلی چیزها را دید ؛
از
ژنتیکِ بی رنگِ رنگین کمان گرفته
تا
سطح مولکولی اندیشه های جبرئیل را ؟!
* * * * *
بیدار می مانم
و در سایه روشنِ نگاه هایت
پرسه می زنم
اینطوری در ایستگاه چشمان تو
مسافرِ رفتنگاه قلب خودم می شوم ...
بگو؛
سوغاتی چه دوست داری
برایت بیاورم ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸۶ ساعت ۱۰:۱۵ ق.ظ توسط ستاره’ دنباله دار . . . ( ؛ پیمان خاصی )
|